تاثیر دعا

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل کند

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ... رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند

قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم؟!

سخن هر دو را شنیدم یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد

داستان واقعی عزرائیل در سی سی یو !!


چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف، بیماران یك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشكان آن بخش شده بود به طوری كه بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
.
.
.
بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

چنگیز خان مغول و شاهین پرنده

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...

چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

معلم سخت گیر

دبیرستانی بودیم و شر، از یکی از دبیرامون بدمون می اومد خیلی سخت گیر بود، با بچه ها قرار گذاشتیم حالشو بگیریم زنگ آخر که خورد رفتیم دم در یکی هم کشیک می داد منم مشغول خالی کردن باد ماشینش شدم
یه آقایی هم وایساده بود کنار ما گفت : ماشین معلمتونه؟
گفتم:آره
گفت سخت گیره
گفتم آره خیلی عوضیه
گفت بیا با این چاقو سوراخش کن اینجوری فایده نداره فقط کم باد میشه
ما هم کلی حال کردیم
هفته بعد که با همون استاد ک
لاس داشتیم دبیر برعکس تصورمون خیلی هم مهربون شده بود خیلی آروم گفت : بچه ها ببخشید انگار من خیلی بهتون سخت گرفتم من دوست داشتم این درسارو جدی بگیرید ....( از این حرفا)

آخرشم گفت: فقط اگه می خاین پشت سرم بد بگید و ماشینم و داغون کنید حواستون باشه جلو شوهرم این کاررو نکنید ، چون الان یه هفته اس داره میگه ببین اون طفلکارو چیکار کردی که کارد به استخونشون رسیده ، اونوقت من 20 ساله دارم تو رو تحمل میکنم!!!!

قیافه ما رو که دیگه می تونید تصور کنید ، ولی هر چی خودش بد بود شوهرش خیلی مشتی بود ها.

داستان:مانع پیشرفت

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: آديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.

چگونه همه چیز بدون هیچ چیز داشته باشیم؟

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر (دانشجوی رشته مهندسی صنایع): نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بیل گیتس» است
پسر: آهان اگر اینطوریه، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام «مدیرعامل بانک جهانی» است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم

پدر: اما این مرد جوان داماد «بیل گیتس» است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی ۱: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی را برگزینید.
نتیجه اخلاقی ۲: می شود با فکر، از هیچ، همه چیز ساخت.

فقط میتوان گفت شرمنده ایم!!!!

گاهی اوقات نباید چیزی گفت.............

تنها باید سکوت کرد....سکوت

چون....چیزی نداریم که بگوییم....جز شرمندگی

یه روز یه ترکه!!

یه روز یه ترکـــه میره جبهه, بعد از یه مدت فرمانده میشه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن
اون ترکـــه بعدها خودشم به داداش های شهیدش ملحق شد
♥اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری♥


یه روز یه ترکـــه اولین عمل جراحی قلب و کلیه رو تو ایران می کنه
بعد مجله وارلیق منتشر می کنه, جایزه بهترین پزشکم دریافت می کنه .

♥اون شخص کسی نیست جز پروفسور جواد هیئت♥


یه روز یه ترکـــه پایه گذار منطق فازی در دنیا میشه،
 
که پایه و اساس ساخت هوش مصنوعی و سیستم
 
 
های کنترل پیشرفته, همین منطق فازیه.
 
♥اسم اون ترکـــه دکتر لطفی زاده بوده♥

♥ ایران با تمام اقوامش زیباست ♥

در دفتر بازه!!!!!

ميگويند روزي معلمي پاي تخته مشغول درس دادن بود كه دانش آموزي دستش را بلند كرد وگفت :«آقااجازه زيپ شلوارتون بازه »

معلم كه حسابي جا خورده بود ،سريع زيپ شلوارش را بالا كشيد ه و گفت :«پسر ادب داشته باش ! بعدازاين نگو زيپتون بازه ، ،بگودر ِ دفتر بازه »

و دانش آموز گفت:« چشم»

بعداز چند ماه دوباره آقاي معلم پاي تخته  مشغول تدريس بود كه همان دانش آموز دستش را بلند كرد وگفت :«آقااجازه در دفتر بازه يه نفرهم داره مياد بيرون !!»

واقعا چرا؟؟؟؟

میدونید این چیه
درسال ۱۹۱۴ آغاز جنگ جهانی‌ اول یک سرباز پیش از آنکه به صحنه جنگ برود
برای پیشگیری از دزدی، دو چرخه خودرا به درخت کوچک خانه قفل می‌کند.
سرباز هیچگاه به خانه بازنگشت.
خانواده او برای یاد بود فرزند دو چرخه را از درخت جدا نکردند.
۹۵ سال پس از آن این تندیس بوجود آمد
قابل توجه مسولان فرهنگی کشور که حتی عکس حسین فهمیده رو از روی پول کشور برداشتند
یه کم کار فرهنگی رو از خارجی ها یاد بگیرید

پند لقمانی

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست..

خب این رسمه دیگه!!!!!!!

فقر اینه که.....


فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که ماشین صد میلیونی سوار شی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که شعار  دموکراسی بدیو تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه
اتفاقی دستش خورده قاب عکستو شکسته
فقر اینه که  اوقات فراغتت به جای سوزوندن چربی های بدنت بنزین بسوزونی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ت کوچکتر از یخچالت باشه
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم شه؛
فقر اینه که ۲ تا النگو تو دستت باشه و ۲ تا دندون خراب تو دهنت؛
 فقر اینه که شامی که امشب جلو مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که از مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی
اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت رو حفظ باشی؛

عجب دوستی جالبی

دیشب رفتم استخر,بعداز شنا اومدم لباسامو بپوشم دیدم رو موبایلم ۴ تا میس کاله ۶ تا اس ام اس از دوستم:
اس ام اس ۱:عزیزم چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟


اس ام اس ۲:انگار سرت شلوغه جواب اس ام اس هم نمیدی.

اس ام اس ۳:همین الان زنگ میزنی وگرنه من می دونم وتو…

اس ام اس۴:کثافت آشغال معلوم هست کدوم گوری هستی؟
اس ام اس ۵:تقصیر منه که آدم حسابت کردم کچل ایکبیری با اون مامان چاقت.گمشو برو پیش همون دختر عموی …

اس ام اس۶:راستی اینم میگم که بسوزی منو دوستت حمید دو ماهه رابطه داریم.بای!!

«ما چقدر زود باور هستیم» !!!

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق بود : «ما چقدر زود باور هستیم» !!!

شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید:
خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.

زن انگلیسی فرانسوی و ایرانی

سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.

زن فرانسوي گفت:

به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه … خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم!

روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .

زن انگليسي گفت:

من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.

روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم

ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.

زن ایرانی گفت :

من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چيزي نديدم

روز دوم هم چيزي نديدم

روز سوم هم چيزي نديدم

شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم

درمان ازار شوهر

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره ..
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !

چوپان

یه خبرنگار با یه چوپان مصاحبه میکنه

خبرنگار میپرسه : گوسفندات چی میخورن؟
چوپان میگه سفیدا یا سیاها؟
خبرنگار: سیاها

چوپان: علف

خبرنگار:و سفیدا؟
چوپان: اونا هم علف
خبرنگار: شب اونا رو کجا نگه میداری؟
چوپان:سفیدا یا سیاها؟
خبرنگار:سفیدا
چوپان: تو یه خونه ی بزرگ
خبرنگار: وسیاها؟
چوپان: اونا رو هم تو همون خونه ی بزرگ
خبرنگار:وقتی بخوای تمیزشون کنی چجوری اینکارو میکنی؟
چوپان: سفیدا یاسیاها؟
خبرنگار: سیاها
چوپان:اونا رو با آب میشورم
خبرنگار:و سفیدا؟
چوپان: اونا رو هم با آب میشورم
خبرنگاره عصبانی میشه به چوپانه میگه : توچرا اینقدر نژادپرستی میکنی هی میگی سفید یا سیاه؟!
چوپانه میگه:آخه سفیدا مال منن
خبرنگارمیگه :و سیاها ؟
چوپانه میگه :اوناهم مال منن…..

تلافی رانندگی باتخم مرغ

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز….
وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟
دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!!
برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟؟!!شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!!!

یکی از بهترین داستان های جالب و هیجان انگیز سال–کما  

چشمهایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی شود...
بقیه داستان درادامه مطلب

ادامه نوشته

ماجرای زن وشوهر نمونه

زن به شوهر میگه : ببینم حقوق این ماهت کجاست؟

زن: بذار جیباتو بگردم!

زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) : پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!

مرد (با گریه) : به خدا تو جیبام نیست!



زن: ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش!

مرد: امون نمیدی بهت بگم که


زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر دوست دارم!

شجاعت یعنی این

: در یکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ”شجاعت يعني چه؟” محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت يعني اين” و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر شریعتی

دوست دارید بعد از مرگ چی بشنوید !؟


سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و
متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند
یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و
فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...


یک سوال!!!
الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا
روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است
و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند
دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟

اولی گفت:
دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم
و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.

دومی گفت:
دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم
و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت: دوست دارم بگن:
نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است...!
 

حکایت جالب wc و انگلیسی ها!!

در آن دورانی که به توالت‌های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؛ در نامه‌ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر دبلیو سی (WC) وجود دارد یا خیر؟

مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که دبلیو سی (WC) به چه معنی است؟.................

ادامه نوشته

حکایتی جالب از هفت خطی و مکر زنان

در مکر وحیله زنان همین بس که این داستان روبخونید


یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری میکنه .

بطوریکه ماشین هردو شون بشدت آسیب میبینه .

ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هردو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ،

رانندهء خانم بر میگردهمیگه:

-آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !

همه چیزداغون شده ولی ما سالم هستیم …. !

این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم

و ارتباط مشترکی رو باصلح و صفا آغاز کنیم …!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شماموافقم این بایدنشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون خانم زیباادامه می ده و می گه :

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده

ولی این شیشه مشروب سالمه .

مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه

تاما این تصادف خوش یمن كه می تونه

شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده .

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی

اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری روباز می کنه

و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمیگردونه به مرد.

مرد می گه شما نمینوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :

- نه عزیزم ،فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

حکایت جالب زیرکی راننده انیشتن بیش از خود انیشتن

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

کشیش وتست پسرش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

حلقه


دریای بسیار عجیبی که در قرآن آمده

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توان به وضوح دید، این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید.

دریای بسیار عجیبی که در قرآن آمده+ عکس

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.

سورة مبارکه الرحمن

مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲)

۱۹٫ دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.۲۰٫ اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.۲۱٫ پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار می کنید؟ ۲۲٫ از آن دو، مروارید و مرجان خارج می ‏شود.

سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳:

« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»

و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.

فروشگاه فروش شوهر در نیویورك (طنز)

فروشگاهی که شوهر می‌فروشد تنها در نیویورک باز شده جایی كه یک خانمی ممکن است برای انتخاب یک شوهر آنجا برود. مابین دستورالعمل‌های در ورودی توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد. (شما ممکن است فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید) 6 طبقه موجود است با وی‍ژگی‌های مردان که هر چه خریدار بالا می‌رود ویژگی‌ها افزایش می‌یابد.
 
اما شرطی دارد:
شما ممکن است مردی را از یک طبقه ویژه انتخاب کرده یا امكان دارد رفتن به طبقه بالاتر را انتخاب کنید؛ اما نمی‌توانید به طبقه پایین‌تر برگردید مگر برای خروج از ساختمان. طبق آنچه در تبلیغ این فروشگاه آمده خانم‌ها بهتر است با دقت به نكات مندرج توجه كنند تا در نهایت با چهره‌ای بشاش از آن خارج شوند.

طبقه یک:
این مردان شغل دارند و خدا را دوست دارند.

 
طبقه دو:
این مردان شغل دارند، خدا و بچه‌ها را دوست دارند.

طبقه سه:
این مردان شغل دارند، خدا و بچه‌ها را دوست دارند و خیلی خوش‌قیافه هستند.
 
طبقه چهار:
این مردان شغل دارند، خدا و بچه‌ها را دوست دارند، خوش‌قیافه هستند و در کار خانه کمک می‌کنند. قبولش برایتان واقعا سخت است. باورتان نمی‌شود. می روید به طبقه پنجم و شرایط را می‌خوانید.
 
طبقه پنج:
این مردان شغل دارند - خدا و بچه‌ها را دوست دارند، باشكوه هستند، در کار خانه کمک می‌کنند رمانتیک هستند. شما خیلی فریفته شده‌اید
 
اما به طبقه ششم می‌روید و شرایط را می‌خوانید. شما 4 میلیون و 265 هزار و 725 مین بازدید کننده این طبقه هستید... در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کند راضی کردن زنان غیرممکن است! این یك شوخی با شما بازدید‌كننده محترم بود.
 
حالا بخندید. با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر...

حکایت اصفهانی زبل

*اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت 180 کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین !

اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشی من نیست

*من صاحب ماشینا کشتم ا جنازاشم انداختم تو صندوق عقب.چاقوشم صندلی عقب گذاشتم.حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم که شوما منو گیریفتین

*مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میدهد و در خواست کمک فوری می کنه فرمانده اش هم به او می گه که کاری نکند تا او خودشو برسونه

*فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می رسوند و به راننده اصفهانی می گوید

*اقا گواهینامه؟

*اصفهانی گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می دهد.

*فرمانده می گه اقا کارت ماشین؟

*اصفهانی کارت ماشین که به نام خودش بوده در میاره و می دهد به فرمانده

*فرمانده که روی صندوق عقب چاقویی پیدا نکرده عصبانی دستور می دهد تا راننده در صندوق عقب را باز کند.

*اصفهانی در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست

*فرمانده که حسابی گیج شده بود به اصفهانی میگه "پس این مامور ما چی میگه؟

*اصفهانی می گوید:چی میدونم والا جناب سرهنگ.لابد الانم می خواد بگه من 180 تا سرعت می رفتم*

داستان بیل گیتس و پسر سیاه پوست

از بیل گیتس سوال شد ایا تابه حال فردی ثروتمندتر از خود دیده ای؟
  در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف...
بقیه ماجرا در ادامه مطلب
ادامه نوشته

بیل گیتس

 
روزی بیل گیتس به رستورانی میره و بعد از تموم شدن غذاش ۲ دلار به گارسون پاداش میده.

گارسون تعجب میکنه و میگه جناب بیل گیتس، دختر شما دیروز به همین رستوران اومد و ۱۰۰ دلار به من پاداش داد،

شما فقط ۲ دلار پاداش دادین !

بیل گیتس در جواب گفت: اون دختره یک بیلیونر هست و من پسره یک کشاورز !

نجس ترین چیز دنیا !!!

 

گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.


 وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.  عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" 

حکایت سرعت اینترنت در ایران

آورده اند که…

روزی در سرزمین ایران یکی از مریدان خوابی را دید که در آن نکته عجیبی بودند. پس یارانش را جمع بکرد و موضوع را برایشان نقل فرمود!

از وی بپرسیدند ای فلانی خوابت را نقل فرما . بگفت در خواب بدیدم که از طریق اینترنت پرسرعت Dial up در وب بچرخیدم و همی لذتی ببردم. نه مشکلی در سرعت اینترنت  بود  و نه سایتی فیلتر!

پرسیدند عجیب است.  دلیلش چیست  که اینک حیرانی؟

بگفت همانا مشغول بودم که زنگ در صدا کرد. با ناراحتی برخاستم و به پندار اینکه رفتگر محله است رفتم تا درب را بگشایم. درب را باز کردم اما چون درب را گشودم کسی جز حکیم را ندیدم.

حکیم بداخل آمد و مرا دید که در حال گشت و گذار در اینترنت بودم. پس گفت : ای اینترنت ندیده …ای سرعت ۵۶ کیلوبایت به بالا  ندیده … ای خیر ندیده از اینترنت … خجالت نمی کشی؟ مگر توبه نکرده بودی که دیگر با  اینترنت (بیب) ایران آنلاین نشوی؟ به همین زودی توبه خود را شکستی؟ و خواستی دوباره وقتت را پای آن تلف کنی؟

از این گفته ها به خود آمدم و یاد قطعی و کندی اینترنت بیفتادم و به یکباره از خواب بپریدم! خواستم با Dial up  سری به وب بزنم ولی با Error مواجه شدم و توفیق نیافتم.

یاران همه تحت تاثیر قرار گرفتند و با هم به وضع اینترنت بگریستند…!

امروزه

روزگاری شهر ما ویران نبود !


دین فروشی اینقدر ارزان نبود !

صحبت از موسیقی و عرفان نبود!

هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود!

دختران را بی حجابی ننگ بود !

رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود !

مرجعیت مظهر تکریم بود ...


حکم او را عالمی تسلیم بود ....

 

اینک اما ...

 

پشت پا بر دین زدن آزادگی است !

حرف حق گفتن عقب افتادگی است !

آخر ای پرده نشین فاطمه (س) !!

کی رسی برداد دین فاطمه (س) ؟!


اللهم عجل لولیک الفرج

فرض كن

فرض كن حضرت مهدي به تومهمان گردد                                                   ظاهرت هست چنانيكه خجالت نكشي؟

باطنت هست پسنديده ي مهمان نظري؟                                                     خانه ات لايق او هست كه مهمان گردد؟                     لقمه ات درخور او هست كه نزدش ببري؟

پول بي شبهه وسالم ز همه دارائيت                                                           داري انقدر كه يك هديه برايش بخري؟

حاضري گوشي همراه تورا چك بكند؟                                               باچنين شرط كه در حافظه اش دست نبري؟

واقفي بر عمل خوش توبيش از دگران                                                                               مي توان گفت تورا شيعه ي اثناعشري؟

                       انشاالله كه هرگز شرمنده اش نشيم

من چقدر ثروتمندم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

ادامه نوشته

سیب زمینی وکینه

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی
ادامه نوشته

بذل بهلول

روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

 

ادامه نوشته

مزدبوی غذا

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر 

ادامه نوشته

فریبکار

دو پيرمرد كه يكي از آنها قدبلند و قوي هيكل و ديگري قدخميده و ناتوان بود و بر عصاي خود تكيه داده بود، نزد قاضي به شكايت از يكديگر آمدند.
اولي گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به اين شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانايي ادا كردن بدهكاريش را دارد ولي هستم.

ادامه نوشته

اگه کوسه ها آدم بودن

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند

ادامه نوشته

بیسکویت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

 

ادامه نوشته

عامل پیشرفت

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى شود

ادامه نوشته

دوحکایت جالب

دزدی عمر

از کسی پرسیدند:« چند سال داری؟»
گفت:« هجده، هفده، شاید شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندی گفت:

گفت:«چه بگویم؟ اگر راست بگویم، از تو بترسم و اگر دروغ گویم، از خدا بترسم. پس در این مقام، سکوت بهتر است.»

محمد عوفی،« جوامع الحکایات»
ادامه نوشته

درس زندگی

آموخته ام ...... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ...... وقتی كه عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.

ادامه نوشته

حكایت خورشید و باد

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری میكرد، باد به خورشید می گفت كه من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم،

ادامه نوشته

کشاورز و الاغ

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب
افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

 

ادامه نوشته