یکی از فانتزیام اینه که سری 1

یکی از فانتزیام اینه که یه روز که دارم تو خیابون راه میرم یهو ببینم یه
دزد اسلحه شو گذاشته رو شقیقه یه خانوم سانتی مانتال و میخواد کیفشو خالی
کنه ، منم سریع بپرم بینشونو و درحالیکه دارم تفنگو ازش میگیرم باهاش درگیر
شم و درحین درگیری یهو صدای شلیک شنیده شه و چند ثانیه هر دومون چشم تو
چشم به هم نگاه کنیم و یهو دزده بخوره زمین و در حالیکه از شیکمش داره خون
فواره میزنه من بگم : نهههههههه من نمیخواستم اینطوری شه … در همین حین
پلیس از راه برسه و منو دستگیر کنه ! (شش ماه بعد)
تو دادگاه در حالیکه من دارم بی گناهیمو ثابت میکنم قاضی من رو مقصر بدونه و
به قصاص محکوم کنه بعد در حالیکه من نا امید شدم یه نگاه به خانواده ام
میندازم میبینم همه شون دارن گریه میکنن و یه نگاه به خانواده مقتول میکنم
میبینم خون جلو چشاشونو گرفته سریع اونورو نیگا میکنم … بعد برمیگردم سپیده
رو نگاه میکنم میبینم یه سر تکون میده به معنی خاک تو سرت ، عآخه به تو چه
ربطی داشت نخود هر آش ؟؟؟ (بقیه شو یادم نمیاد عاخه شوکه شده بودم)
خلاصه روز اعدام فرا میرسه و منو میبرن برای اعدام ؛ بعد وقتی میخوان حکم
رو اجرا کنن قاضی بهم میگه آخرین خواسته ات چیه ؟ منم میگم آخرین خواسته ام
اینه که اعدامم نکنین ، بعد قاضی با همکاراش یه مشورت میکنه و با آخرین
خواسته ام موافقت میکنه …
بعد منم میرم تو افق سحرگاهی محو میشم !
.