شعر طنز مشتلق ليسانس
دوش رفتم بردرپیرمغان
گفتم
سلام ای پیر!ای مرشد!
سرت خوش باد! من
"لیسانس" بگرفتم.
زجا برخیز، شوری،
شورشی ای پیر
هورایی بِکش با من
زجا
برخیز، برمن "مشتلق " فرمای .
"سلامم
را توپاسخ گوی،
لب، بگشای"!
اگر کوه از
تکانش جای خوردی او نخوردی از تکانش جای!
دلم بشکست،
رنگم سرخ شد چون سرخی سرخاب
خانم ها
ومدرک شل شد و
آهسته دستم برزمین
افتاد!
نه نه نه !
و دستم شل شد و آهسته
مدرک برزمین افتاد.
مرشد
سبحه ای دردست
قلیانی به پیش روی
لبخندی ، نه لبخندی که
نشینی ، نیشخندی
مرحمت فرمود
وگفتا مشتلق
می خواهی ازمن ؟!
نیک فرمودی!
بیا تا مشتلق
فرمایمت مشتی که لق باشد
نشستم- اوزجا
برخاست
بخرامید تا اقصای انباری
وبعد از
نیم ها !ساعت
بیامد کوزه ای دردست
زیبا
کوزه ای براق، سفّالین
هنوز از قدمتش بوی
شراب کهنه می آمد
بگفت ای طفلک بیچاره
مفلوک!
فردا بهترین الگوی بیکاری!
َالا
بدبختِ بی برگ و نوا هر روز!
الا ای مدرکت
فردا برای هریگانی پوچ و تکراری!
اَیا علاف
هربازار!
توای هنجار ناهنجار!
اسیر دست
محرومیت و فقدان !
عجین با ذلت و خواری!
الا بر چهره ات بنشسته رنگ فقر وناداری!
بگیر این کوزه را با خود ببر
بردرب آن
بگذار فردا مدرک خود را
وآبش را بخور خوش
باش!
برو...
سی سال خواندی
سوختی ، مُردی
فدای شادی شاسی بلندان سیاست
ضعف ها کردی
فدای آن وزیر گرم روی گنج خوابیده
شکستی،
رنج ها بردی
فدای چشم صاحب منصبِ بی درد؛
تب کردی
فدای ناز آقازادگان دزد میلیون
وتریلیونی
زمین خوردی
فدای پوز خند برج
سازان و
سرِانبوه سازان خصوصی ساز ! - ... بيا
این کوزه را بردار فرزندم
بروخوش باش!
محمود طیّب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 23:2 توسط محمد
|